...یک شب یک مرد یک قلم

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند

می تراود مهتاب/ می درخشد شب تاب ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ 

عزیز دلم،

امروز یکی از شعرهای نیما رو تو تلویزیون شنیدم:

می تراود مهتاب/ می درخشد شب تاب ...

این شعر منو کشوند و برد به فضای شبهای خودمون. شبهایی که شاید مهتابی تو آسمون نبود اما احساس میکردم روشنایی عشقمون اونقدر زیاده که شب و مهتاب و هرچیز و هر کس دیگه از درک اون عاجزن.

وقتی داشتم به این شعر و به تو فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که واقعاً چقدر خوبه که آدم لحظات قشنگ و عزیزی داشته باشه که بعضی چیزا باعث تداعی شدن اون لحظات بشن . فکر کردم آدمایی که این لحظات رو ندارن و شعر یا موسیقی یا هرچیز دیگه ای هیچی رو براشون تداعی نمیکنه از چه نعمت و لذت بزرگی محروم هستن و فکر کردم که کم چقدر خوشبختم که عاشق یه نفرم و با عشق خودم اونقدر لحظه های قشنگ و عاشقانه داشتم که هر چیزی مثل آهنگ و شعر منو یادش میندازه و لذت و حظ من رو چند برابر میکنه.

و البته، و البته که الان و تو این شب چقدر دلم برای تمام اون لحظات عاشقانه و فوق العاده و تابیدن مهتاب عشق به شبهای سرد و تاریک زمستون تنگ شده .... می تراود مهتاب...


کلمات کلیدی: عشق