﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>...یک شب یک مرد یک قلم</title>
    <description>آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند</description>
    <link>http://meshky.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>امیر مهران</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 19 Mar 2012 11:49:17 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>با تو عاشق تا بینهایت.....</title>
      <description>&lt;p&gt;عشقم،عمرم،نفسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین که آدم عاشق باشه کافیه تا همیشه بیتاب و منتظر دیدن و بوییدن و بوسیدن باشه و همین که آدم عاشق کسی مثل تو باشه بزرگترین بهانه برای بیتابی و انتظار دائمیه....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودت میدونی که این عشق و این خواستن انقدر قشنگ و زیباست که لحظه های زیبای باهم بودن رو باهیچ کلمه و جمله ای نمیشه توصیف کرد... دنیای پراز آرامش باهم بودنمون انقدر بینظیره و هر ثانیه ش انقدر ارزشمنده که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه... خودت میدونی که من برای هر ثانیه ی باتو بودن لحظه شماری میکنم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/182</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/9143728/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-9143728</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 11:49:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیتابتر از عشق...</title>
      <description>&lt;p&gt;دیشب را میخواستم بدوم تا صبح. تا تو. چه انتظار سخت و شیرینی بود. سخت چون هر لحظه انگار ساعتها طول میکشید. شب یلدایی بود برای خودش. شیرین چون بیتابی و بیقراری اش را دوست داشتم. بعد چند وقت انگار اولین بار بود در انتظار وصالم. قلبم میزد تند و تند. خواب؟ فقط وقتی که به خوب بودن برای فردا فکر کردم وگرنه انگار این شبهای طولانی خواب هم فرار میکند به آن دورها!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چه خوب که بالاخره صبح شد. روز شد. چقدر خوب بود همه چیز. مدتها بود دنیا را اینقدر خوب و پر از انرژی ندیده بودم. انگار عطر عشق پخش شده بود در تمام شهر. انگار خورشید هم گرمتر بود و خوشحالتر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تو...و عشق...و چشمانت که مرا میخواست..چه خوشبختی بزرگی. پر از رایحه دوست داشتن بود آغوشت. آن آغوشهای اول دیدار را خیلی دوست دارم. وقتی انتظار تمام میشود و ما شروع میشویم باهم و با دنیایمان. دنیای بی نظیری که هنوز هم بعد این چند وقت پر از طراوت و شادابی است و فقط برای ما.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد من بودم و تو و عشق. همنفسی هایی که هر بار عاشقانه تر میشوند همراه بوسه هایی که هرکدام دنیایی دارند برای خودشان. چقدر پر از خواستن هستند تک تک نگاه هایمان به هم..چه عطری دارد بوی عشق در میان نفسهایمان ...چه یکی شدنهای خوبی که هرگز تکراری نمیشوند...و چه آرامشی..."آرامش صورتی"..که همه دغدغه ها را فراری میدهد و انگار از همان اول دنیا به همین خوبی بوده و تا ابد خواهد بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس عشق آسمانی من، چرا دوباره بیتاب نباشم برای اینهمه خوبی، اینهمه عشق و اینهمه آرامش...چرا نخواهم همه این همنفسی های بکر را...حتی اگر مجبور باشم هر شب را تا خود خود صبح بدوم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/181</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/9143713/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-9143713</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 11:42:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عشق، عشق، عشق...</title>
      <description>&lt;h2 class="post-title" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/h2&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیز دلم،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش میشد زمان لحظه های با تو بودن می ایستاد. کاش اون لحظه ها که هر ثانیه اش سرشار و لبریز از عشقه تا آخر دنیا ادامه داشت. کنار تو بودن، عشقم، اونقدر خوب و شیرینه که یادآوریش هم حالمو خوب میکنه و هم بیتابترم میکنه برای دوباره دیدنت. از همون نگاه اول، از همون بوسه اول، پر از عشق میشیم و این عشق تکثیر میشه توی همه دقایقمون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عشق من،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توصیف ثانیه های با تو بودن ظاهرا آسونه چون چیزی جز عشق نیست. ولی واقعا سخته چون خود این عشق یه دنیاست برای خودش. یه دنیای خوب. یه دنیای شیرین که دل کندن ازش اصلا آسون نیست. با تو از این عشق انرژی میگیرم و آرامش و امید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیتاب تر از همیشه منتظر دیدنتم و عاشقانه تر از همیشه دوستت دارم عشق بی نظیر من.......&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/180</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/8135550/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-8135550</guid>
      <pubDate>Fri, 14 Oct 2011 19:35:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عطر تو ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پر از آرامشم میکنه. پر از امید. پر از زندگی. اصلا بهم زندگی می بخشه. معنای زندگی رو بهم دوباره یادآوری میکنه. و من می فهمم توی این های و هوی و شلوغی و سرمای دل آزار خیلی از دلا "خردک شرری هست هنوز". که برای من می ارزه به همه دنیا. انگار که بعد یه خواب طولانی پا شده باشی و همه وجودت انرژی و امید و انگیزه باشه تا بری یه جنگ هرچی و هرکی که نمیخواد تو خوب باشی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیتابم میکنه. بیقرار و دلتنگ و مشتاق. حس میکنم نزدیک نزدیکی ولی وقتی پیشم نیستی دلم تنگ میشه. دوباره میخوامت. انگار که یه تیکه از وجودم جا مونده باشه و من بخوام با همه سرعت دنبالش بدوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قلبم تند میزنه. پاهام یه حسی تو مایه های کرختی میگیره ولی خسته نمیشه از رفتن راهی که آخرش آغوش مهربون تو و بوسه های عاشقانه ات همه خستگی ام رو از بین میبره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احساس یکی بودنمون رو بهم میده. احساس همنفسی طولانی. احساس خوب دنیای دو نفره مون که فقط خودمونیم و خودمونیم. دلم تنگ شد براش. خیلی. برای&amp;nbsp;&lt;strong&gt;عطر تو ...&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/179</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/8135353/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-8135353</guid>
      <pubDate>Fri, 14 Oct 2011 19:34:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سرم به سنگ نخورد.......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سرم را به سنگ زدند.......&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/178</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/5435302/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-5435302</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Aug 2010 22:36:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کاش شاعر بودم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شاید می توانستم دستهایت را بسرایم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کاش نقاش بودم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شاید می توانستم دستهایت را نقاشی کنم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کاش نویسنده بودم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;شاید می توانستم دستهایت را بنویسم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;کاش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلتنگ ِِ ِآن دستهای مهــــــــــربانم..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/177</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/5435291/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-5435291</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Aug 2010 22:33:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دستـــــــ ها</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلتنگم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلتنگ ِ آن نگاه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلتنگ آن آغوش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلتنگ آن دستـــــــــ ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آن دستـــــــــ ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دستـــــــ ها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;hellip;&amp;hellip;&amp;hellip;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/176</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/5435285/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-5435285</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Aug 2010 22:31:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حسرت</title>
      <description>&lt;p&gt;می دانی پسرک&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودم راضی هستم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون هیچگاه به خاطر غرورم حرف نگفته ای را در دلم پنهان نکردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام ِ دوست داشتن هایم را هر گاه که حس کردم بر زبان آوردم و عاشقیم را دوست داشتم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حسرت ِ کارهایی به دلم ماند که باید برایت انجام می دادم و لبخندت را می دیدم.اما راضیم چون اگر حرفی را نزدم یا کاری را برایت انجام ندادم دلیلش فقط این بود که نشد .....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشحالم چون زمانی که باید دستت را می گرفتم انجامش دادم زمانی که آغوشت را می خواستم اگر بودی غرق آغوشت می شدم و بوسه ات را اگر هوس می کردم به دست می آوردم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به گناه اعتقاد ندارم انجور که دیگران می گویند........عاشق بودم و عاشقت می مانم (میدانم که عاشقت می مانم چون بهترین بودی) و نشان دادن عشقم گناه نبود و نخواهد بود. دلم راضی است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پشیمان نیستم که خودم برای اولین بار دستت را گرفتم .کاش می شد بدانی که از با تو بودن پشیمان نیستم هر چند که رفته ای.......&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/175</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/5435266/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-5435266</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Aug 2010 22:21:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p&gt;توزیباترین شعر عاشقانه در قالب زندگی هستی وچشم هایت بینظیرترین غزل در قالب نگاه هستند. چه روزها وشبای عاشقانه ای در آغوش هم و باهم داشتیم. روزایی که من هر لحظه و هر ثانیه با فکرشون لذت بخش ترین ساعت های عمرم رو سپری میکنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/174</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/5435184/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-5435184</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Aug 2010 22:01:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چشمهایت</title>
      <description>&lt;p&gt;سخاوت عاشقانه ی چشمهایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نگاه بیقرار من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی نهایت آرامش آغوشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنگامی که دستهایت حصار امنم میشود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طعم گس لبهایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در پس دایره های دود آلود خواستن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرم نفسهات&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نوازشهای آسمانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عشقبازی ازلی ما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دنیایی دیگر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی میشوم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با گیسوانت، با سینه هایت، با چشمهایت، با دستهایت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بوسه های بیتابی ابدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که طلب را معنا میکنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عشق را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همچنان منتظرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا تو دوباره بیایی....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://meshky.persianblog.ir/post/173</link>
      <author>امیر مهران</author>
      <comments>http://meshky.persianblog.ir/comments/21519/5435167/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-21519.post-5435167</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Aug 2010 21:58:15 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
