درباره : در وسط ترین دقایق فصل زمستان یکی از بزرگترین الطاف الهی یه بشر عرضه شد و یکی که اسمش شد *امیر * از باغ حریر سفید که اسمش حریم خداست پاشو گذاشت اون طرف حیاتی به خلوتیه برهوت...برهوت دنیا!!8265روز گذشت!!!!!!و من هر روز هی دلم گرفت و هی گریه کردم و هی بزرگ شدم! و همه روزها رو مثل گاو اهن بستم به کولم و کشیدم!!!!***از یه قبیله صبور در جنوب مرکز گربه ای شکل کشور!! ایمانی از فارس بودن اجداد! احساسی از زندگی در شیراز دودی و دردی از غربت چند ماهه!! عاشق اما بدون عشق! رویایی اما بدون رویا! پسرکی با مارک بی احساس!! عاشق رقص شاپرک!!***من......من قلبم واسه دوست داشتن همه دنیا جا داره....دنیا منو دوست نداره! بیشتر وقتا وقت خدا رو با ناله هام می گیرم...زیر پرچم علی...عاشق حسین!!!هر کجا برگی هست شور من می شکفد من به سیبی خوشنودم وبه بو ییدن یک بوته ی بابونه.من به یک اینه یک بستگی پاک قناعت دارم.
از سواد هم همون قدر که 3 سال در اهواز دیار مرگ آرزوها درس خوندم و الان هم در میبد یزد شهر بودن و هرگز نبودن ها. شهر خیابان های یک چهره ی همیشه غریب مشغول تحصیلم
!!!!! زندگی سخته...اما می گذرونیم!!! ...همـین!!!