کِش می آیند دقایقم درگذر لحظه هایی
که جام صبر لبریز است و سبوی حوصله تهی
خسته ام از عبور دقایقی که فرسایشم را به نظاره نشسته اند
از حضور مبهم تو جایی میان خاطره های مشوشم
از خودم که کلافه ام می کند این روزها
از دلم که گوش هایش را گرفته تا نشود زجه هایم را
من از تلنبار این همه حرف پشت این خط خطی ها خسته ام
من از تکرار این همه ثانیه که به انتظار مرگ نشستم و نمردم خسته ام
خیالت را پشت کدامین ابر پنهان کنم که نبارد آشفتگی ام را ؟
پشت کدامین دیوار خاطره پنهان شوم که فرو نریزد به وقت آمدنت ؟
.
.
.
خواستن تو برای من
خواستن همان سیبی بود که آدمی را آواره ی زمین کرد.
با این حال
" چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری "