...یک شب یک مرد یک قلم

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند

تو که مرا به جرم عاشقی ام مجازات نمیکنی؟ می کنی؟
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ 

چیزی انگار از درون مرا متلاشی می کند

حسی شبیه نمیدانم چه....

های

جسم و روح من

چگونه است که به ستیز با هم بر آمده اید؟

 

و من نگاه یخ زده ام را خیره بر ستیز شما دوخته ام

 

خیره مانده ام

گیج میزند سرم

خیره مانده ام....

 

تو که مرا به جرم عاشقی ام  مجازات نمیکنی؟ می کنی؟

 

 

 

 

 

پ.ن 1: یک آن شدیم عاشق،دگردنیا همان یک لحظه بود ،

              آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربـود

                من بـودم و چشـمان تو نه آتشی و نه دلی،

                  چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

پ.ن 2 : وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد.

پ. ن 3: خدای مرا بیامرزد.


کلمات کلیدی:
 
با این حال
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ 

کِش می آیند دقایقم درگذر لحظه هایی

که جام صبر لبریز است و سبوی حوصله تهی

 

خسته ام از عبور دقایقی که فرسایشم را به نظاره نشسته اند

از حضور مبهم تو جایی میان خاطره های مشوشم

از خودم که کلافه ام می کند این روزها

از دلم که گوش هایش را گرفته تا نشود زجه هایم را

 

 

من از تلنبار این همه حرف پشت این خط خطی ها خسته ام

من از تکرار این همه ثانیه که به انتظار مرگ نشستم و نمردم خسته ام

 

 

خیالت را پشت کدامین ابر پنهان کنم که نبارد آشفتگی ام را ؟

 

پشت کدامین دیوار خاطره پنهان شوم که فرو نریزد به وقت آمدنت ؟

 

.

.

.

 

خواستن تو برای من

 

خواستن همان سیبی بود که آدمی را آواره ی زمین کرد.

 

 

 

با این حال

 

" چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری "


کلمات کلیدی: