...یک شب یک مرد یک قلم

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند

بمان، جاودان بمان
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ 

 

جاودان عشق من،

بوسه های جاودان تو

آسمان که راه باز می کند

برای عاشقی

و قطره های مهربان باران را

هدیۀ عشقبازیمان می کند

و من در جستجوی بهانه

تا نگاهت کنم

نگاهت کنم

نگاهت کنم

و بنوشم

از جام چشمهایت

برای دلتنگی های سپس

و بخواهمت

و تو باشی

و تو

تا جاودان

باشی.......


 
دوبازه حکایت عشق
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ 

عزیز من،

حکایت دلتنگی من موقع نبودن تو از اون حکایتهاییه که هرچند همیشه اتفاق میفته اما هیچوقت تکراری نمیشه. الان بیشترین حسی که دارم دلتنگی عاشقانه است و انتظار اومدنت. اما نمیخوام اینجا فقط از دلتنگی بگم.

میخوام از عشق ابدی و جاودانه مون بگم. عشقی که هیچی، هیچی، نمیتتونه جای یک لحظه و یک ثانیه اش رو بگیره و واسه همینه که من این قدر دلم برای عشقم و لحظه های ناب عاشقیش تنگ میشه.

میخوام دوباره و صدباره بگم چقدر زیاد دوستت دارم، چقدر زیاد و با همه وجودم عاشقتم، چقدر زیاد و با همه احساسم بیتابتم و چقدر زیاد و با همه اشتیاقم منتظرتم.

بیا، دوباره بیا تا همه این محبت و عشق و بیتابی و اشتیاق رو به پات بریزم و ازت عشق و انرژی بگیرم. بیتاب اومدن و دیدن و بوسیدن و بوییدن و همه عاشقانه هامونم معشوق ابدی من...


کلمات کلیدی: دوبازه حکایت عشق
 
دوست دارم
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ 

آرامش من

ازت ممنونم که دوباره بهم آرامش دادی.دوباره از انرژی سرشارم کردی.و دوباره عشق رو برام معنی کردی.

نمیدونی چقدر نگاه کردن به چشمای قشنگتو دوست دارم ،چقدر روبروی تو نشستن و نگاه کردنت برام لذت بخشه.دیروز دوباره شعر عاشقانه ی چشمات منو از خود بیخود کرد و دوباره گرمای دستات بیتابم کرد.دباره نهایت آرزویم شد ،بوسیدنت و نوازش های گرم و عاشقانه ات و بوسه های بینظیرت.

مرسی که هستی و هستی من هستی.

دوستت دارم بیشتر از همیشه و میخوامتتتتتتتتت زیادتر از همیشه.


کلمات کلیدی: دوست دارم
 
می تراود مهتاب/ می درخشد شب تاب ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ 

عزیز دلم،

امروز یکی از شعرهای نیما رو تو تلویزیون شنیدم:

می تراود مهتاب/ می درخشد شب تاب ...

این شعر منو کشوند و برد به فضای شبهای خودمون. شبهایی که شاید مهتابی تو آسمون نبود اما احساس میکردم روشنایی عشقمون اونقدر زیاده که شب و مهتاب و هرچیز و هر کس دیگه از درک اون عاجزن.

وقتی داشتم به این شعر و به تو فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که واقعاً چقدر خوبه که آدم لحظات قشنگ و عزیزی داشته باشه که بعضی چیزا باعث تداعی شدن اون لحظات بشن . فکر کردم آدمایی که این لحظات رو ندارن و شعر یا موسیقی یا هرچیز دیگه ای هیچی رو براشون تداعی نمیکنه از چه نعمت و لذت بزرگی محروم هستن و فکر کردم که کم چقدر خوشبختم که عاشق یه نفرم و با عشق خودم اونقدر لحظه های قشنگ و عاشقانه داشتم که هر چیزی مثل آهنگ و شعر منو یادش میندازه و لذت و حظ من رو چند برابر میکنه.

و البته، و البته که الان و تو این شب چقدر دلم برای تمام اون لحظات عاشقانه و فوق العاده و تابیدن مهتاب عشق به شبهای سرد و تاریک زمستون تنگ شده .... می تراود مهتاب...


کلمات کلیدی: عشق
 
محو تماشای منی
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان مات که حتی مژه برهم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


کلمات کلیدی: