...یک شب یک مرد یک قلم

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند

هفت قدم تا تو
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥ 

مي خواهم از کنار همين سه شنبه با تو حرف بزنم همين حالا همين حالايی که دارم از ياد مي روم و سکوت تنهای صدايی است که مي شنوم .قرار است چند روزی که با حدود اين صدا آشنا شويم.می دانی اين خود مانند سفری است که انتهای خوشايندی با سوغاتهای گرانبهايی دارد.می دانم بسيار سخت است برای من بيشتر حالا تو هر چه می خواهی بگو.نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده با اينکه ساعتی بيش از شنيدن آن صدای گرمت نگذشته است.می دانی امشب انگار شهر هم نخوابيده اين را مي دانم شايد شبها به خواب نمی روند.از امشب می خواهم صدای سکوت را بشنوم تا روزی که دوباره تنها و تنها صدای تو ميان نتهای مغزم بازی کنند .چقدر سردم شده است چقدر راه نرفته برای من باقی مانده است و چقدر اين نوای تار زيباست.امشب باز چشمم ميسوزد ولی هيچ دستمالی نمی تواند چشمم را نوازش دهد.می خواهم تنها در اين چند روز تمام دنيا را به خاطر بياورم مي شنوی با تو هستم با تو که حتی از خودت خسته شدی!!!هنوز بغض ساده ای گلويم را مي فشارد و هنوز راهی میان چشمان خیسم پیدا نکرده برای سبک شدن!!!نمی دانم فکر کنم تنها با خودم صحبت می کنم!((عزيزدل))کجای اين همه رفتن راهی برای ماندن مي یابيم!؟اين را می دانم که تنها سکوت هايمان ما را به غربت چشم ها برده است.با تو ام نخستين ترانه را زمزمه کن ما هر دو از يک قبيله ايم از جايی که متعلق به هيچ کس نيست..!!! از جاده های تنها.

امشب خیلی درد کشیدم ..... وقتی گوشی تلفن را گذاشتم وقتی پامو گذاشتم تو خیابون لعنتی همه چیز جلوی چشمام سیاه شد.آره همون موقع تصادف کردم.... ولی دردم از این نبود.

دردم از این بود که توی بیمارستان هیشکی نبود حالمو بپرسه...هیشکی نبود بهم بگه ....

...........................................دیگه نمیتونم ینویسم....


کلمات کلیدی: