...یک شب یک مرد یک قلم

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند

سال نو مبارک....
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳ 

تنها يک روز دیگر....دو روز دیگر به پایان این سال منحوس باقی مانده....

یکشنبه که بشود،عقربه های ساعت که بر روی 16 قرار گیرند،همه چیز تمام می شود.برای همیشه از شر این سال لعنتی خلاص می شویم.

برای همیشه این سال شوم را ترک می کنیم و به این امید می نشینیم که شاید سال بعد مثل امسال نباشد.شاید...

 

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضی

سال کبیسه

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
چرا که یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک


من عشقم را در سال بد یافتم
که میگوید"مایوس نباش"؟
من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب و
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که خاکستر میشدم گر گرفتم
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی  نیست
چرا که خاک خوب است


من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم و دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید
سال اشک پوری، سال خون مرتضی
سال تاریکی

و من ستاره ام را یافتم
و به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم
تو خوبی
و این همه اعترافهاست
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست میگویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود

تو خوبی
و من بدی نبودم
ترا شناختم،تا یافتم ، ترا دریافتم، و همه حرفهایم شعر شد سبک شد:
عقده هایم شعر شد، همه سنگینی ها شعر شد
بدی ها شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
شعرها همه خوبی شد
آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم:"گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم"

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست
بزرگترین اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم

دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد"تو" باشم و برای همین راست میگویم
نگاه کن:

با من بمان...

 

موقع سال تحویل،به یاد مادری خواهم بود که سفره ی هفت سینش را بر روی گور یگانه دخترش بر پا می کند...به یاد پدری خواهم بود که خاک را بر روی مزار مقدس فرزندش می پاشد...به یاد برادری خواهم بود که با اشک چشمانش آرامگاه خواهرش را شستشو خواهد داد...

و به یاد کسی خواهم بود که هنگام سال تحویل بر سر سفره ی هفت سین خدا نشسته است...چه جایی زیباتر از آنجا...کاش خدا ما را هم انقدر دوست بدارد...

سال نو مبارک....


کلمات کلیدی:
 
اينجا دنياست
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳ 

اينجا اسمش دنياست،اينجا زمين داره و بيابون ،خاک داره و ساختمون ،آدم داره و بارون ،اينجا بودن داره اما يه بودن دروغين !
اينجا دنياست ،دنيائی که پر از نوره و خورشيد ولی از شبم تاريک تره ،نورش مصنوعيه و چشمارو می زنه !
اينجا آدم هست اما آدمای نقابدار ، يکی گريونه اما نقاب خندون زده اون يکی خندونه اما به روی لبهاش نمياره!
اينجا عشق هست اما نمی شه عاشق شد ،نمی شه دوست داشت و دلتنگ شد نمی شه زير بارون راه رفت و خاطره ساخت ،نمی شه صادق بود و اعتماد کرد ،چون -----------اينجا دنياست---------!
اينجا زندگی هست اما زندگی با صدا ،اينجا با صدا نفس می کشی ،با صدا بغض می کنی ،با صدا اخم می کنی ،حتی با صدا خوشحال می شی،اينجا همه اش صداست ،صدای گريه ،صدای خنده،صدای نبودن،صدای رفتن ،صدای سکوت ،صدای حرف،حرفای بی صدا شنيدی تا حالا؟
اينجا دنياست ،دنيائی که روزای خاکستری و بارونی داره ،اما نمی شه تو بارون چشم بدوزی به آسمون و سقوط کنی تو دل آسمون!
اينجا دنياست با يه عالمه آدمای جورواجور و رنگی ،اما همه شون می نالن از تنهائی ،تنهائی راه می رن ،تنهائی نگاه می کنن،تنهائی حرف می زنن،حتی تنهائی می خندن !
اينجا هوا هست اما حتی يه قطره نفس هم پيدا نمی شه واسه گلوی آدم ! اينجا، اينجا ، اينجا دنياست !!! می دونی اصلا دنيا چيه؟؟  


کلمات کلیدی:
 
از تنهایی...
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳ 

باوری آشنا
دیر خفته بر بالین رفاقت
اشکانی که هیچ وقت باور نشدند.


 

گاهی در لحظه می شکنیم
بالهای آمال را
بی آنکه بدانیم
تنهایی تنهاتر ازآن است
که از حقیقت عریان شود.


 

دیروز برای رسیدنمان
دیر بود و
فردا دیر
شاید گاهی نباید رسید
به دستانی که
از خدا نزدیکتر است.


 

آبی بیکران را
چه سخاوتمندانه
در اعماق باور چشمان جا داد
بی آنکه بداند
تنهایی تنها تر از آن است
که از حقیقت عریان شود.


کلمات کلیدی:
 
غم تنهايي
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳ 

سلام

شروعی دوباره . تا ...

خواستار کمک و دعا

حرف اول:

   هر فکر کلمه مي شود
      هر کلمه عمل ميشود
         هر عملي عادت مي شود
             هر عادتي شخصيت مي شود
                 هر شخصيتي سرنوشت مي شود

 

نواي عشقانه او من را در سردرگمي کوچه پس کوچه های  نامها صدا کرد

چرا وقتي که آدم تنها ميشه
غم و غصش قد يه دنبا ميشه
ميره يه گوشه پنهون ميشينه
اون جارو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه
وقتي که تنها ميشم اشک تو چشام پر ميزنه
غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه
ياد اون شبها مي افتم زير مهتاب بهار
توي جنگل لب چشمه مي نشستيم منو يار
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه
ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه
دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب ميزنه
اشک اين ابرا زياده ولي دريا نميشه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه
غم تنهايي اسيرت ميکنه
تا بخواي بجنبي پيرت ميکنه

 

 


کلمات کلیدی: