دل من در انديشه فردای چشمانت هست
روزی که تو آمدی
چشمهايت را نديدم ولی لمس کردم
نگاهت را
و عظمت دنيايت را
دنيای من خيلی کوچک بود
هيچ عابری در کوچه های نوشته هايم نبود
نوشته هايم هم مانند خودم غريبند
يادم هست روزی برايت دست تکان دادم
تو در پشت پل بودی و مرا خواندی
پلهای رابطه را شکستم
تا به تو برسم
رسيدن سخت بود و دور شدن سخت تر
ولی من هراسی نداشتم از رسيدن هراس من از دوری بود
هميشه از دوری می ترسم
کاش می توانستم آنروز برايت بگويم که دستهايم يخ بسته
ودلم دارد آب می شود
و چشمانم آيينه زلالی برای ديدن تو ست
ولی برای من آيينه ايست برای ديدن گناههايم
می دانم خدا هيچ وقت مرا نخواهد بخشيد
من به اعتقادم خيانت کردم
همانطور که به دلم
دلم .......
چيزی که هيچ وقت لمسش نمی توانم بکنم
فقط احساس می کنم که دلی دارم
دلی که تمام چراغهايش را کودکان شکسته اند با توپهای غرورشان
و حال من فانوسی روشن کرده ام تا عابران را ببينم
نمی دانم من از عبور قاصدکها چيزی نوشته ام تا به حال
نه اين رازها را هيچ وقت فاش نمی کنم
ذهنم باز قاصدک شده است قاصدکی که
آرام و قرار ندارد
و باد بيرحمانه آنرا می کوبد بر ديوارها
نه قبول نيست
هر قدر فکر می کنم تا چهره ات را به ياد بياورم نمی توانم
لحظه ها خيلی بی رحمند
و آنروز هم بيرحمانه طی شدند
و من نتوانستم برايت بگويم
از نا گفته هايم
نتوانستم برايت بگويم
که چه اندازه تنهايی من بزرگ است
و بسرايم برايت عاشقانه هايم را
باز هم دلم برای باغچه مادربزرگم تنگ شده
او تنها باغچه ای بود که صدای مرا می شنيد
کاش می توانستم به او برسم
حرفهای زيادی دارم برای گفتن
بايد برايش قصه ای تعريف کنم
قصه دستهايمان را .