...یک شب یک مرد یک قلم

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ و امید همینجاست بخند

عشق، عشق، عشق...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ 

 

 

عزیز دلم،

کاش میشد زمان لحظه های با تو بودن می ایستاد. کاش اون لحظه ها که هر ثانیه اش سرشار و لبریز از عشقه تا آخر دنیا ادامه داشت. کنار تو بودن، عشقم، اونقدر خوب و شیرینه که یادآوریش هم حالمو خوب میکنه و هم بیتابترم میکنه برای دوباره دیدنت. از همون نگاه اول، از همون بوسه اول، پر از عشق میشیم و این عشق تکثیر میشه توی همه دقایقمون.

عشق من،

توصیف ثانیه های با تو بودن ظاهرا آسونه چون چیزی جز عشق نیست. ولی واقعا سخته چون خود این عشق یه دنیاست برای خودش. یه دنیای خوب. یه دنیای شیرین که دل کندن ازش اصلا آسون نیست. با تو از این عشق انرژی میگیرم و آرامش و امید...

بیتاب تر از همیشه منتظر دیدنتم و عاشقانه تر از همیشه دوستت دارم عشق بی نظیر من.......


کلمات کلیدی:
 
عطر تو ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ 

 

پر از آرامشم میکنه. پر از امید. پر از زندگی. اصلا بهم زندگی می بخشه. معنای زندگی رو بهم دوباره یادآوری میکنه. و من می فهمم توی این های و هوی و شلوغی و سرمای دل آزار خیلی از دلا "خردک شرری هست هنوز". که برای من می ارزه به همه دنیا. انگار که بعد یه خواب طولانی پا شده باشی و همه وجودت انرژی و امید و انگیزه باشه تا بری یه جنگ هرچی و هرکی که نمیخواد تو خوب باشی.

بیتابم میکنه. بیقرار و دلتنگ و مشتاق. حس میکنم نزدیک نزدیکی ولی وقتی پیشم نیستی دلم تنگ میشه. دوباره میخوامت. انگار که یه تیکه از وجودم جا مونده باشه و من بخوام با همه سرعت دنبالش بدوم.

قلبم تند میزنه. پاهام یه حسی تو مایه های کرختی میگیره ولی خسته نمیشه از رفتن راهی که آخرش آغوش مهربون تو و بوسه های عاشقانه ات همه خستگی ام رو از بین میبره.

احساس یکی بودنمون رو بهم میده. احساس همنفسی طولانی. احساس خوب دنیای دو نفره مون که فقط خودمونیم و خودمونیم. دلم تنگ شد براش. خیلی. برای عطر تو ...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

سرم به سنگ نخورد.......

سرم را به سنگ زدند.......


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

 

کاش شاعر بودم

شاید می توانستم دستهایت را بسرایم

کاش نقاش بودم

شاید می توانستم دستهایت را نقاشی کنم

کاش نویسنده بودم

شاید می توانستم دستهایت را بنویسم

کاش

…………

دلتنگ ِِ ِآن دستهای مهــــــــــربانم..


کلمات کلیدی:
 
دستـــــــ ها
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

 

دلتنگم

دلتنگ ِ آن نگاه

دلتنگ آن آغوش

دلتنگ آن دستـــــــــ ها

آن دستـــــــــ ها

دستـــــــ ها

………


کلمات کلیدی:
 
حسرت
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

می دانی پسرک

از خودم راضی هستم

چون هیچگاه به خاطر غرورم حرف نگفته ای را در دلم پنهان نکردم

تمام ِ دوست داشتن هایم را هر گاه که حس کردم بر زبان آوردم و عاشقیم را دوست داشتم

حسرت ِ کارهایی به دلم ماند که باید برایت انجام می دادم و لبخندت را می دیدم.اما راضیم چون اگر حرفی را نزدم یا کاری را برایت انجام ندادم دلیلش فقط این بود که نشد .....

خوشحالم چون زمانی که باید دستت را می گرفتم انجامش دادم زمانی که آغوشت را می خواستم اگر بودی غرق آغوشت می شدم و بوسه ات را اگر هوس می کردم به دست می آوردم....

من به گناه اعتقاد ندارم انجور که دیگران می گویند........عاشق بودم و عاشقت می مانم (میدانم که عاشقت می مانم چون بهترین بودی) و نشان دادن عشقم گناه نبود و نخواهد بود. دلم راضی است...

پشیمان نیستم که خودم برای اولین بار دستت را گرفتم .کاش می شد بدانی که از با تو بودن پشیمان نیستم هر چند که رفته ای.......


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

توزیباترین شعر عاشقانه در قالب زندگی هستی وچشم هایت بینظیرترین غزل در قالب نگاه هستند. چه روزها وشبای عاشقانه ای در آغوش هم و باهم داشتیم. روزایی که من هر لحظه و هر ثانیه با فکرشون لذت بخش ترین ساعت های عمرم رو سپری میکنم.


کلمات کلیدی:
 
چشمهایت
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ 

سخاوت عاشقانه ی چشمهایت

در نگاه بیقرار من

بی نهایت آرامش آغوشت

هنگامی که دستهایت حصار امنم میشود

طعم گس لبهایت

در پس دایره های دود آلود خواستن

هرم نفسهات

نوازشهای آسمانی

و عشقبازی ازلی ما

در دنیایی دیگر

یکی میشوم

با گیسوانت، با سینه هایت، با چشمهایت، با دستهایت

با تو

بوسه های بیتابی ابدی

که طلب را معنا میکنند

و عشق را

و من

همچنان منتظرم

تا تو دوباره بیایی....


کلمات کلیدی:
 
تو که مرا به جرم عاشقی ام مجازات نمیکنی؟ می کنی؟
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ 

چیزی انگار از درون مرا متلاشی می کند

حسی شبیه نمیدانم چه....

های

جسم و روح من

چگونه است که به ستیز با هم بر آمده اید؟

 

و من نگاه یخ زده ام را خیره بر ستیز شما دوخته ام

 

خیره مانده ام

گیج میزند سرم

خیره مانده ام....

 

تو که مرا به جرم عاشقی ام  مجازات نمیکنی؟ می کنی؟

 

 

 

 

 

پ.ن 1: یک آن شدیم عاشق،دگردنیا همان یک لحظه بود ،

              آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربـود

                من بـودم و چشـمان تو نه آتشی و نه دلی،

                  چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

پ.ن 2 : وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد.

پ. ن 3: خدای مرا بیامرزد.


کلمات کلیدی:
 
با این حال
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ 

کِش می آیند دقایقم درگذر لحظه هایی

که جام صبر لبریز است و سبوی حوصله تهی

 

خسته ام از عبور دقایقی که فرسایشم را به نظاره نشسته اند

از حضور مبهم تو جایی میان خاطره های مشوشم

از خودم که کلافه ام می کند این روزها

از دلم که گوش هایش را گرفته تا نشود زجه هایم را

 

 

من از تلنبار این همه حرف پشت این خط خطی ها خسته ام

من از تکرار این همه ثانیه که به انتظار مرگ نشستم و نمردم خسته ام

 

 

خیالت را پشت کدامین ابر پنهان کنم که نبارد آشفتگی ام را ؟

 

پشت کدامین دیوار خاطره پنهان شوم که فرو نریزد به وقت آمدنت ؟

 

.

.

.

 

خواستن تو برای من

 

خواستن همان سیبی بود که آدمی را آواره ی زمین کرد.

 

 

 

با این حال

 

" چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری "


کلمات کلیدی:
 
بی پایان ترین عشق
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ 

عشق بی پایان من،

معشوق که تو باشی، عشق را پایانی نیست. جانان که تو باشی، مجنون هر روز مجنون تر است و با جنون عشق که اینجاییان را راهی به درکش نیست زندگی میکند.

و مجنون عشق که میشوی، در دنیای عاشقی که سیر میکنی، لبالب می شوی و مملو از عشق. و لبالب عشقی. و وقتی که با معشوق لبالب می شوی و طعم گس و شیرین و یگانۀ عشق را می چشی، از خود بیخود میشوی بیشتر از همیشه. که در عشق "خود" را جایی نیست و همه "او"ست.

و "تو" نیستی. که همه اویی. و چه زیباست یگانگی ظاهر و باطن عشق. که هنگامی که در آغوش یاری و دستهای هم را می فشرید و هنگامی که دستهایش گرمای نوازششان را به تو می بخشند و باهماغوشی یگانۀ عاشقی یکی می شوید، جانهایتان هم یکی می شود. نفسهایتان، روح هایتان، و دیگر هیچکدام "من" نیستید که " دو من در خانه ای نگنجد".

عشق همیشۀ من،

امروز بیتاب تر از همیشه بودم و فردا بیقرارتر از امروز. امروز عاشقتر از همیشه بودم با بوسه های بی نظیز تو، نوازش و عشقبازی عاشقانۀ تو، هماغوشی یگانۀ تو و فردا مجنونترم برای عشق. امروز تشنه تر از همیشه بودم برای نوشیدنت و سخاوتمندانه سیرابم کردی اما فردا از همیشه تشنه ترم. پس بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح، بگذار تا بنوشمت ای چشمۀ شراب که صبح من با تو معنا می گیرد و بیشتر از همیشه تشنۀ شراب عشق توام معشوق ابدی من ...

 


کلمات کلیدی:
 
بی تابی محض
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ 

 

برای طره گیسویت که "پیچ و تاب عاشقی" را به یادم می آورد

برای نگاه سبزت که آسمان را میشکافد تا جهان را از عشق سیراب کند

برای چشمانت ، که از کلام بی نیازند که خود سرشارند از گفته ها و نگفته ها

برای معصومیت کودکانه و شیرین صورتت که نافذ است و بی گناه

برای دستانت که راه هموار عشق را نشانه میروند

برای سینه هایت، که منشا و مبدا آرامشند و نوازش

برای بوسه هایت، که "حدیث مفصل" عشق را از "مجمل" ثانیه های چشم های فروبسته می خوانند

برای آغوشت، که پر از "بوسه" است و پر از "آرامش"

برای نوازش هایت بر موهای من، که معصومیتت را سخاوتمندانه هدیه میکند

برای نوازش هایت بر تن من،که جانم را بیدار میکند و عاشق تر از همیشه

برای بی فاصله بودن با صدای نفسهایت که مرا با تو یکی میکند و همسایۀ خدا

برای تنیدن در آغوشت ، که فرشته ها غبطه اش را میخورند

برای صدایت، که ترنم عشق است و نوازش و آغوش و بوسه و انسان

برای یکی شدن من با تو، تو با من و هر دو با آسمان

برای اشتیاق اولین بوسه در آغوش اول و دلتنگی آخر در نگاه وداعی چند ساعته

برای استقبال از وصال هنگامی که میرسم

برای بدرقۀ عاشقانه تا مقصد با چشمهایت وقتی که میروم

برای همۀ حرفهایی که از چشمانت و دستانت میخوانم

برای تو

برای عشق تو

برای همۀ اینها و همۀ چیزهای دیگر که گفتنی نیست و احساس میکنیم

بیتاب

بیتاب

بیتاب

بیتاب

بیتاب

بیتاب ......

بی قرار

بی قرار...بی قرار... بی قرار...عاشق....شیدا...واله....مجنون....لیلا...شیرین... فرهاد... انتظار...انتظار...انتظار...فردا...فردا...فردا...............


کلمات کلیدی:
 
واژه های ما
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ 

آرامش،عشق،زندگی

با تو هستم چون به من عشق میدی.دوستت دارم چون بهم آرامش میدی ،بیتاب نفس هاتم چون هر نفست زندگی منه.

دوستت دارم

دوستت دارم چون تو معنیه دوست داشتن رو بهم یاد دادی.

بینظیرترین عاشق دنیا

تو بینظیرترین عاشق دنیایی چون با همه ی وجودت عاشقی و با همه ی وجودت منو عاشق کردی.

 

دلتنگی ،بیتابی،بیقراری

و آخر همه ی این باهم بودنهامون شروع یک دلتنگیه تازه،یک بیتابیه نو و لحظه های پر از بیقراری برای شروع همه این ثانیه هاست.

وقتی میری ،دستامو تا ساعتها بو میکشم ،مشامم پر میشه از عطر وجودت ، با تو زندگی میکنم،باتو عشقبازی میکنم، با تو نفس میکشم. دوری از من ، اما هیچ لحظه ای نیست که با من نباشی.

باتو

آرامش،عشق،زندگی،دوست داشتن، بوسه،نوازش،عشقبازی،همآغوشی،از خود بیخود شدن،نفس کشیدن،هر لحظه پر کشیدن،سبکبال شدن و

دور از تو

دلتنگی،بیتابی و بیقراری.

 و لحظه شماری برای یک ثانیه با تو بودن.


کلمات کلیدی:
 
از صبح راه گلویم را بسته بود. این بغض لعنتی را می‌گویم.
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ 

از صبح راه گلویم را بسته بود. این بغض لعنتی را می‌گویم.
لبخند زدم. آمدم. رفتم. درسکوت به تماشای زنده‌گی نشستم. بغض اما، نشکست.
به تو زنگ زدم، گفتم و گفتی. از همه چیز، از هیچ چیز. بغض تکان نخورد.
دل‌دل می‌زدم با این چه کنم. حتمآ که نباید درد باشد، یا غم. چه می‌دانم دل‌تنگی مثلآ. نه. هیچ کدام نیست. از تو هم نیست. از تو نه دردی بود و نه غمی. دل تنگ من مانده بود که دیگر دل‌تنگی هم نمی‌کند. آخر بس که نبوده‌ای یادش رفته است.
هیچ کدام نیست. چیزی‌ست که به عقل جن هم نمی‌رسد. بس که سرد و سخت است. این بغض لعنتی را می‌گویم.
رفتم شیر آب داغ را باز کردم. آن قدر که حمام را بخار گرفت. آینه، کاشی‌های سفید، رفتم زیر آب داغ ایستادم. موهایم. تنم. وجودم را آب می‌برد.
آب داغ تنم را سوزاند. تن آینه و کاشی و چوب را نمی‌دانم.
یک لایه‌ی آب روی زمین و زمان را پوشاند. انگار که پرده‌ی اشک پشت پلک‌ها، ته چشم‌خانه.
شیر آب را بستم. دست بردم به حوله اما تنها صورتم را خشکاندم که خیس بود. بی اشک.
گلویم اما خشک خشک. با بغض.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ 

امشب ، برای اولین بار به گذشته ام و آینده ام فکر کردم !
و برای اولین بار خودم را با دیگران مقایسه کردم به این نتیجه رسیدم که خوشبخت ترین انسانی هستم که می شناسم !
با جیب های همیشه خالی ام ، هر چه خواستم به دست آوردم و هر چه نخواستم به باد دادم بی آنکه نگران فردای باشم که در راه است و دیروزی که گذشت !
مثل هر انسانی لحظه های تلخ و شیرین داشتم ، تلخی های که هنوز هم چون زهری گلویم را می سوزاند اما در همه حال شاکر خدا بودم و خدا را هیچگاه برای خواسته هایم نخواستم ! که او رحمان الرحیم است ...!
شاید کفر باشد اما من خدا را بی هیچ واسطه ای می پرستم ...
جز خدا هیچ چیز این جهان برایم مقدس نیست و مابقی قابل احترام ، چون جزء او هیچ چیز و هیچ کس ماندگار نیست .
در زندگی ام هیچگاه دل به عشقی نسپردم ، چون عشق افسانه ای بیش نیست ! مگر عشقی به عمق عشق مجنون که لیلی زمینی ، او را به عشق بی پایان رساند ...
من خوشبختم ، چون اگر لحظه ای دیگراجلم فرود آید ، بی هیچ حسرتی سر تعظیم به خواست خالق فرود می آورم ، که نه نانی بریده ام و نه دلی را شکسته ام و ...اگر گناه کرده ام اما هیچگاه توبه نشکسته ام ...
من خوشبختم ، که برای فرار از مشکلات نه سراغ دود را گرفته ام و نه غمم را پشت مستی پنهان کرده ام ، با هوشیاری کامل و چشمانی باز مشکلات را لمس کرده ام
این ها را گفتم که بدانی که هیچگاه مأوس نبودم و اگر قلمم کام تو را تلخ می کند ، این تلخی از من نیست ، بلکه در وجودت ریشه دارد !
من تلخ نیستم ، من شوخ ترین کسی هستم که اگر هم کلامم شوی تمام روز تو را می خندانم !
که گریه هایم شب هایست که کابوس تمام وجودم رو می خورد !
نوشته های من ، چیزی جزء هذیان های یک انسان نیست ! ترکبیبی از ساده ترین کلمات ، آن هم از کسی که ادبیات را از دوره راهنمایی به یاد دارد و تا به حال یک کتاب را مفصل نخوانده است !
شاهکار نیستم ، که شاهکار توی درک داری و حس می کنی ، مفهمی درد های که پشت کلمات پنهان شده اند ...

 


کلمات کلیدی:
 
چه حالی دارم
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ 

”چه حالی دارم. خدایا این حالو از ما نگیر“. اینو بهـــــروز وثوقــی می گفت یک بار که مست کرده بود. تو فیلم همسفر گمانم. ” چه حالی دارم خدایا، نکنه یکوقت این حال رو از من بگیری“. این یکی رو امیر می گه در حالی که مســت نیست و تو هیچ فیلمی هم بازی نمی کنه ... چه حــــالــــی دارم...


تا حالا کســــی رو آنقدر دوســت گرفتید که بیــازاریدش، بی گذشــت، از سر آگاهی؟ تا کنون کســـی آنقدر دوســتتــان داشته است که بیازارتتــــان، بی رحم، از سر تعمد؟..... میدونین تلخی یعنی چی؟ تـلــــــــــــــــــــخ. تلخِ تلخ . تا کف پا. تا ته ته....  پس چیه این همه تلخی؟ نمی دانم. دیگر هیچ نمی دانم.

تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلختلخ تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلختلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ
تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ تلخ

کلمات کلیدی:
 
هیچ حرفی ندارم..
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ 

سُر می خورم و پایین می روم ... تا کجا؟ راستش نه می دانم و نه دیگر فرقی برایم می کند. من رفتن را پذیرفتم ...و افتادن را ... و این را که هست ... یا که نیست. می دانی چقدر تلاش لازم است تا خودم را دوباره کمی بالا بکشم ... تا این سطح ... تا این بی تفاوتی سرد و خالی. من از خاطره ها اویزان می شوم ... از خاطره ها و از خیال ها. من از یکی به دیگری می پرم. یکی رهایم می کند. من چنگ می زنم به آن ... برای لحظه ای کوتاه حتی .... تا شاید خودم را نگاه داردم ... تا شاید خودم را بالا بکشم. خیلی ساده نیست. رهایم می کنند. رهایم کرده اند. و آن بازه ی انتهایی ... سردی سرخوش و لبریزِ تصمیمی حسابگرانه و مطمئن که در چشمانت برق میزند عین یک پرده روی همه چیز را می پوشاند. گاهی خنده ام می گیرد. می خندم: ”هَه! ... صید مگر اینقدر خوب بود؟

سُر می خورم و پایین می روم و نمی دانم به کجا و تفاوتی نمی کند برایم. همینقدر که تو نیستی و سرسپردگی، کافی ست. من در دنیای جامدم روی پایه های عقل و هوشمندی و حسابگری و دارندگی در تعادلی پایدار . اما عزیز. .. بد نیست دیگر آن پیمانه را، که در آن خودت را مقیاس می کردی و از خشم و تیرگی و و اپسماندگی بر خود می لرزیدی، زمین بگذاری .... دیگر رسیده ای. پیروز شده ای. آبان ماه پشت در است و تو همه را پشت سر گذاشته ای. هاااااه .... باز هم جشنی بگیر و قربانی کن تا شادمانی ات را گله هم با تو شریک شود.

من سُر می خورم از این سو به آن سو و به تصویر محو تو نگاه می کنم که از صداقت و وارستگی خالی ست. این دو کلمه نشاندهنده ی مفاهیم کودکانه ای هستند ...نه؟ فکر کن: وارستگی! ... این یک در گوش من هم اینروزها طنین خنده آوری دارد. شاید به همان اندازه ی توجیهات معتمدانه ی یک خانباجی که تو را از رهزنان ره برحذر می داشت ....هه! ”رَه“! ... همانوقت از تو پرسیدم : ”کدام راه رفیق؟ رهزنانِ کدام ”رَه“؟! .... “ . من سُر می خورم و دیگر چنگ نمی زنم ... نه خاطره ها ... نه خیال ها. رها باید کرد. راهی نیست. تو در دنیای جامدت با سرخوشی از امنیت و استحکام گله سخن بگو و به خودت و به خودت و باز هم به خودت هر روز بیشتر و بیشتر اطمینان بده که رسیده ای و هستی و خواهی بود. من هم در دنیای سیالم سُر می خورم و پایین می روم و سعی می کنم به این فکر نکنم که از این پایین تا آن بالا بالاها که تو هستی چقدر راه هست. آنقدر فاصله ... که به درد می نشیند. بد نیست نه؟ گاهی می شود فاصله را دوست گرفت. بین من و همه ی زمین مُهوَعی که تو بر آن ایستاده ای ... ناگزیر است این ، نه رفیق ؟ باز هم رها شدم.

چقدر خوب است که نگرانی معنایی ندارد. نه؟ که وقتی دوستی نگران می شود می شود شانه بالا انداخت و گفت: نگران نباش ... تا اینجا را امده ام و باقی اش را هم خواهم رفت. می دانی .... خوب زنجیرهایم را محکم بسته ام به امروز ... نمی توانم به این راحتی بزنم زیر همه چیز و رها شوم و بروم.

صادق باید باشیم ... شاید هم حسَم را از آزادی از دست داده ام ... یکجورهایی در حلقه حلقه ی این زنجیرها ترس می بینم و تعلق .... و دلگیر می شوم و آرام می شوم ... و همه چیز رنگ و رویش را از دست می دهد. می دانم ... زنجیرها را خلقشان کردم تا برنگردم. و هر سال هی رشته ها را بافتم و بافتم ... و در هراس از پشت سر هرگز به این فکر نکردم که همانها مانع از این خواهند شد که جلو روم ... در شبی که اسیرش بودم ... فردا معنایی نداشت.

گاهی فکر می کنم که برای رهایی راهی باید باشد ... و نیست و عاصی می شوم ... تا حالا عاصی شده ای؟ ... تا حالا فکر کرده ای: دیگر نمی توانم ؟ ... هه! ... تو؟ ... من اما عاصی می شوم وتلخ می شوم و تنها می شوم و گم می شوم لابلای این همه دیوار که خودم بین خودم و دنیا کشیده ام .... و راستش نمی دانم باید خوشحال باشم یا اندوهگین که علی رغم همه ی این تفاوت، دیوانه نیستم ...نه! دیوانه نیستم و آزاد نیستم و از هراس در امان نیستم. تو بگو دوست دانایم ... چیزی ترحم انگیزتر از این هست؟


پی نوشت :

یادداشت اول: هنوز می شود یک شب را اساساً نخوابید ... وای خدا چقدر بیدار خوابی را دوست دارم ... توی زندگی ماشینی این جامعه ی گندیده ی کاپیتالیستی، لحظه ی بیداری ساکن وخاموش نیمه شب، تنها لحظه ای است که من زندگی می کنم. ببین هنوز به یک دردهایی می خورم ها !! ... بععله ... به همه دردی می خورم به جر آنچه از همه بیشتر ادعایش را دارم. یعنی عاشقی!

یادداشت دوم: دوباره برگشتم سر جای خودم ... عشوه گری نکن وروجک ... من زمینم را خورده ام و برخاسته ام ... می دانی ... حکایت من مانند کسی است که بعد از صد سال سرگشتگی راهش را پیدا کرده اما هی برمی گردد و به خوشگلک عشوه گر سنگدلی که در پشت سر طنازی می کند، نگاهی می اندازد و گاه و بیگاه سکندری می خورد ... یکی نیست بگوید: بچه جلویت را نگاه کن!


کلمات کلیدی:
 
شک و دودلی
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ 

 گاهی اوقات زندگی  خیلی  خوب پیش میره و همه چیز  طبق میل تو داره  نمایش  داده  می شود.

البته این  بعد زندگی  مادی انسانه  که  چیز مهمی نیست و اصلا  در حدی نیست  که نگرانش  بود.

ولی گاهی اوقات  پیش آمدها و وقایعی  روبروی آدم  قرار می گیرند که  نمی  توان به راحتی ازانها

گذشت و خوش  خیال بود. گاهی  اوقات  آدم احساس می کند که  به  انتها رسیده است ولی

افسوس که   هنوز به هیچ جا نرسیده احساس  رسیدن به اوج می کند.

چه  حقیر است ان لحظه که سرشار از حس  اعتمادی و فکر می کنی  که  دیگر  به  سرچشمه 

رسیده ای و  چه خوشختی  تو!!

افسوس که  هیچگاه  حقیقت آن  گونه  که  بوده است  خود را نشان نداده است و همیشه خود را در 

پس پرده ای از شک  نهان می کند و انگاه که به  دنبالش  روانه می شوی  به  قدمهایت  شک

می کنی  و نمی دانی  راه کدام است و بیراهه کدام!

افسوس  که همیشه در پی  آنیم که برای خود بهانه ای  بتراشیم و بتهایی از ایمانمان بسازیم

و چون ضعیفیم هیچگاه  نخواهیم  توانست  پرده  حقیقت  بدریم و نمایانش  کنیم.


کلمات کلیدی: شک و دودلی
 
بمان، جاودان بمان
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ 

 

جاودان عشق من،

بوسه های جاودان تو

آسمان که راه باز می کند

برای عاشقی

و قطره های مهربان باران را

هدیۀ عشقبازیمان می کند

و من در جستجوی بهانه

تا نگاهت کنم

نگاهت کنم

نگاهت کنم

و بنوشم

از جام چشمهایت

برای دلتنگی های سپس

و بخواهمت

و تو باشی

و تو

تا جاودان

باشی.......


 
دوبازه حکایت عشق
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ 

عزیز من،

حکایت دلتنگی من موقع نبودن تو از اون حکایتهاییه که هرچند همیشه اتفاق میفته اما هیچوقت تکراری نمیشه. الان بیشترین حسی که دارم دلتنگی عاشقانه است و انتظار اومدنت. اما نمیخوام اینجا فقط از دلتنگی بگم.

میخوام از عشق ابدی و جاودانه مون بگم. عشقی که هیچی، هیچی، نمیتتونه جای یک لحظه و یک ثانیه اش رو بگیره و واسه همینه که من این قدر دلم برای عشقم و لحظه های ناب عاشقیش تنگ میشه.

میخوام دوباره و صدباره بگم چقدر زیاد دوستت دارم، چقدر زیاد و با همه وجودم عاشقتم، چقدر زیاد و با همه احساسم بیتابتم و چقدر زیاد و با همه اشتیاقم منتظرتم.

بیا، دوباره بیا تا همه این محبت و عشق و بیتابی و اشتیاق رو به پات بریزم و ازت عشق و انرژی بگیرم. بیتاب اومدن و دیدن و بوسیدن و بوییدن و همه عاشقانه هامونم معشوق ابدی من...


کلمات کلیدی: دوبازه حکایت عشق